گزارش از طیبه شایان
نیمه اول مهر ماه ۱۴۰۲ است. به بهانه هفته دفاع مقدس به بیمارستان فجر ویژه جانبازان اعصاب و روان می روم. وقتی پا به این بیمارستان میگذارم فکر نمی کنم با چشمانی اشک الود از درب آن خارج شوم.
آنچه در بیمارستان گذشت با تصوراتم هزاران کیلومتر فاصله دارد. نمیدانستم فاصله شعار تا عمل مسئولان و پشت میز نشینان تا این حد باشد. مسئولانی که نان همین جانبازان و شهدا را می خورند و اکنون به میزهایشان چنان سریش شده اند که گویی ارث پدریشان است.
جانبازانی که در این بیمارستان بستری هستند یا همرزم شهید مهدی باکری یا دیگر شهیدان جنگ نابرابر و هشت ساله ایران و عراق می باشند.
جانبازانی که روزی هزار دفعه در سایه سکوت و غفلت عده ای می میرند و زنده می شوند.
جوان که بودم مانند خیلی ها فکر می کردم خانواده های شهدا و جانبازان حقمان را در دانشگاهها و ادارات و مراکز و دیگر نهادها خورده و صندلی و میزها را اشغال کرده اند و با خود می گفتم ما چه گناهی کرده ایم می خواستند به جبهه نروند و….
این نوع اندیشه جوان ها از سخنان مدیران و مسئولانی سرچشمه می گرفت که مدام در همه محافل و مجالس از شهدا و جانبازان دم میزدند و این که چقدر بر روی سرمان جا دارند.
اما من امروز با چشم خود دیدم و با گوش خود شنیدم فریاد درد و مظلومیت این حافظان خاک و مال و ناموس وطن را. دردهایی که در سینه هایشان فرو می ریزد قطره اشکی شده و از چشمانشان پنهانی سرازیر می شود.
اغلب جانبازان اعصاب و روان مردان بی ادعایی که شکوه دارند از اعدادی که ملاک رسیدگی و توجه به آنها قرار داده شده است؛ درصدی بنام جانبازی.
امروز عددها را ملاک رسیدگی به مردانی قرارمی دهند که روزگاری بیهیچ شرط و معیاری، خالص و بیغش، مقابل دشمنان صف کشیدند و اکنون روح و روان و جسمشان آزرده است. آزرده از بی مهری ها، آزرده از دروغ و ریا، آزرده از آشفتگی و پریشانی شرم از فرزندان و جگر گوشه هایشان و…
شاید باورش برای خوانندگان سخت باشد ولی آنچه در گزارش زیر می آید عین واقعیت است.
وقتی با اجازه از مدیر بیمارستان فجر وارد یکی از اتاق های جانبازان اعصاب و روان می شوم و جانبازان مطلع می شوند خبرنگارم برخلاف انتظارم صمیمانه به استقبالم می آیند. فکر نمی کردم با صراحت حاضر به گفتگو شوند. حتی از گفتن نام و انعکاس تصاویرشان نیز ابایی ندارند. یعنی چیزی برای از دست دادن ندارند که بخواهند پنهان کاری هم بکنند نه بهتر است بگویم این مردان آنقدر خلوص دارند و بی ریا هستند که بی هیچ واهمه ای حرف دلشان را برزبان بیاورند. مگر از گلوله و خمپاره و مرگ هم بدتر داریم!؟
آقای « منصور.س» جانبازی است که به گفته خودش دارو تنها خوراکی وی است که از سال ۶۲ روزی ۱۵عدد می خورد تا آرام بگیرد و آسیبی به دیگران بویژه فرزندان و اعضای خانواده اش نزند. ۵ فرزند دارد که دو نفرشان بیکار هست و سه دختر خانه دار هم دارد.
برادرش در عملیات شلمچه شهید شده و خودش هم در عملیات خیبر شرکت داشته و ادعا می کند حمید باکری در پیش وی شهید شده است.
می گوید: بازنشسته تراکتورسازی هستم. ما را فراموش کرده اند.
وی از این که ۲۵ درصد جانبازیش را ۱۵ درصد کرده اند شکوه می کند.
چیز زیادی نمی خواهد ادعایی ندارد، نمی گوید پست بدهید؛ مقام بدهید، فرزندانم را به خارج بفرستید، رفاه نمی خواهد فقط می خواهد حقش را که نادیده گرفته اند بگیرد. می گوید چرا درصد جانبازیم را کاهش داده اند مگر نمی بینند از سه ماه به سه ماه در بیمارستان بستری می شوم بطوری که خانواده ام مرا بیمار روانی حساب می کند.
حقوقش آنقدر کم است که خجالت می کشد بگوید و اضافه می کند: از تامین اجتماعی پول کمی می گیرم کفاف زندگیم را نمی دهد.
سرم را که به دور اتاق می چرخانم جانبازانی را می بینم که صف کشیده اند تا با خبرنگاری که جز قلم چیزی ندارد درد و دل کنند. قسمم می دهند تا همه گفته هایشان را مو به مو منتشر کنم اما نمیدانند که هرگز نمی توانم مثل آنها باشم ولی قول می دهم تا جایی که می توانم صدایشان باشم.
« صمد. ق» دیگر جابناز اعصاب و روان است که برادر و پدرش شهید و خودش هم جانباز اعصاب و روان است.
می گوید: در بیشتر عملیات ها شرکت داشتم نماینده مهدی باکری در اهواز بودم و در اروند رود هم پل هوایی را من ساخته ام.
از پسر شهیدش که حرف می زند چشمانش خیس می شود می گوید: دوبرابر من هیکل داشت.
بغض گلویش را می فشارد نمی تواند دیگر در خود بریزد و گریه کنان می گوید: از اول جنگ بسیجی رفته ام در سال ۶۵ زخمی بازگشته و بر روی تخت بیمارستان ها بوده ام. خدمات چندانی دریافت نکرده ام. ما جوانانی بودیم که رفتیم و نگذاشتیم یک وجب از خاک وطنمان به دست دشمن بیفتد. اما اکنون حال و روزمان را ببین.
خواسته اش آنقدر ناچیز هست که من خود شرم می کنم به تحریر درآورم. او ویلا نمی خواهد یک پارک کوچک آن هم نه برای خود بلکه برای خانواده کوچک جانبازان.
می گوید: تاکنون حتی یک پارک ۲۰۰ متری برای ما اختصاص نداده اند که عصرها با خانواده برای هواخوری به آن جا برویم و یا جانبازان در آن جمع شوند و با یکدیگر درد دل کنند و از خاطره هایشان بگویند.
خواسته ناچیزی که مسئولین ما حتی از تامین آن ناتوانند.
«اسماعیل.ا» دیگر جانبازی است که از سال ۶۳تا۶۶ سه عملیات را پشت سر گذاشته و در عملیات والفجر مصدوم شیمیایی شده و در بدنش هنوز زخم هایی هست که خونریزی می کنند.
زخم هایش را که نشان می دهد عرق سردی بر پیشانیم می نشیند و رویم را برمی گردانم.
می گوید: مستاجر هستم یک خانه مخروبه داشتم که سرداری در بازدید به من گفت خانه را بفروش تا وام بدهند و خانه بهتر و درخوری بخر. خانه را فروختم ونه تنها وام نتوانستم دریافت کنم مستاجر هم شدم.
او هم از کاهش درصد جانبازیش شکوه دارد؛ تنها یادگاری که از جنگ برایشان مانده است. جانبازی ۳۰ درصدی که بعد از اعتراض ده درصد شده است.
می گوید: سه فرزند بیکار دارم. درس خوانده اند. وقتی به حال خودم نبودم چند بار بر روی بچه هایم چاقو کشیده ام.
انتظار دارد حق پرستاری بگیرد، انتظاری که در مقابل شهامت و شجاعت و غیرتشان خیلی ناچیز است.
«محمد.ص» هم ۲۵ ماه در خط مقدم بوده و در سال ۶۳ و ۱۷ سالگی به جبهه رفته است.
از سال ۶۷ مستاجر هستند و این آزارش می دهد. سرباز ارتشی بوده و سه میلیون و هفتصد هزار تومان از بنیاد شهید حقوق می گیرد.
می گوید: درصدم جانبازیم را ۱۵ زده اند، با این گرانی و تورم و این پول چطور می توانم زندگی بکنم.
بیش از ۱۳ بار در بیمارستان فجر بستری شده اعصاب و روانش آسیب بیشتری می بیند وقتی می شنود به وی می گویند میلیاردها پول می گیرد و می گوید: هر کس می گوید بیاید من نصفش را به او بدهم.
«اسماعیل.ش» دیگر جانباز شیمیایی است که درصد جانبازی او را هم ۲۰ درصد زده اند و می گوید غیر از مسیر خانه تا بیمارستان فجر جایی را نمی شناسد و نمی رود.
بالای سرش عکس مهدی باکری خودنمایی می کند و با این که ۵۴ سال دارد پیرتر دیده می شود و می گوید: جانبازان اعصاب و روان مظلوم ترین هستند. شیشه های سالم در خانه نداریم. فرزندانمان با سرو صدا و دعوای خانوادگی چشم باز کرده اند. جای من جهنم است من مدیون فرزندانم هستم. نتوانستم برایشان کاری بکنم. انها نتوانستند در این محیط پراشوب خانه درس بخوانند.
نمی تواند ادامه دهد و گریه امانش نمی دهد.
با صدای بغض آلود ادامه می دهد: من مادرزادی این طور نبودم. ۱۷ سال داشتم که به جنگ رفتم. فرزندانم بیکارند. دختری دارم که بسیار مواظب من است اما من برایش یک پدر نالایق هستم تاکنون نتوانسته ام برایش کاری جور کنم.
آقای «اسماعیل» خاطره ای تعریف می کند که همکار دیگر خبرنگارم نمی تواند تحمل کند و از اتاق خارج می شود وی می گوید: وقتی عصبانی می شوم خود را نمی فهمم. یک روز سر سفره حالم خراب می شود و در حالی که در حال خود نبودم فرزند بزرگ خود را کتک می زنم و بینی اش می شکند سه روز بعد که به خودم می آیم می بینم در بیمارستان هستم. (گریه می کند و می گوید چه کسی فرزندش پاره تنش را می زند) اکنون به فرزندم می گویم بینی ات را عمل کنیم می گوید بگذار یادگاری از طرف پدرم باشد.
این جانباز عزیز در حالی که گریه می کند شعری می خواند:
من علی شیر خدا نوکری یم
قورخولو جبهه لرین فاتحی یم
دشمنه لرزه سالان شیرم من
ایندی امما بو قفس ایچره گرفتارم من
«یونس.ز» هم جانباز دیگری است که راننده تریلی بوده و به خاطر سنش از پالایشگاه بازنشسته شده و شش میلیون و نیم حقوق می گیرد و انتظار دارد بازنشستگیش را لغو کنند تا بتواند کار کند چرا که با شش و نیم میلیون تومان نمی تواند زندگی خود را بچرخاند.
«محمد.ح» دیگر جانبازی هست که ۶۳ سال سن دارد و در۲۵ سالگی به جبهه رفته و در کربلای ۴ مجروح شده است می گوید:بعد از مجروح شدنم در بیمارستان بستری بودم که بیمارستان هم بمباران شد هم سوختم هم دوباره مجروح شدم .
وی نیز از این که ۲۰ درصد جانبازیش بعد از اعتراض ده درصد شده گله مند است گویی همه اعتراض کننده ها به چنین سرنوشتی دچار شده اند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.
وی می گوید: ۱۶ دکتر تایید کرده که از چشم و پوست و ریه جانباز شیمیایی هستم با این حال درصد جانبازیم را کاهش داده اند و اکنون و چهار میلیون و خرده ای حقوقم هست.
می گوید: توان نداشتم فرزندانم را که سه دختر و دو پسر هست به دانشگاه بفرستم.
«جعفر.ص» هم ۶ ماه در موصل اسیربوده که فرار می کند و در خرمشهر جانباز می شود.
می گوید: ۴ فرزند دارم. ۱۸ سالم بود که به جبهه رفتم اکنون ۶۱ سال دارم.
وی که به به خاطر مشکلات خانوادگی تنها زندگی می کند جایی ندارد برود و درحال حاضر در میدان بار می برد و می خواهد جایی برای ماندن و زندگی کردن برایش فراهم کنند.
بیمارستان فجر را درحالی ترک می کنم که همه جانبازان تا دم در بدرقه مان می کنند و قسممان می دهند مانند مسئولان بد قول نباشیم و درددل هایشان را منتشر کنیم.
با این که با کمی سانسور به لحاظ پاره ای مسایل سخنانشان را منتشر می کنم اما احساس می کنم در حقشان من خبرنگار هم خیانت کردم…..
* (به خاطر احترام به ساحت این عزیزان اسامی به صورت کامل ذکرنشده و در آرشیو محفوظ است ضمنا این گزارش قبل از دوران مدیریت فعلی تهیه شده است)
گزارش از: طیبه شایان
