برای بازگشت به شهرمان تبریز قطار را که نسبت به وسائط نقلیه دیگر امن تر است انتخاب می کنیم.ساعت حرکت ۱۹ و بیست دقیقه است.با دوست خبرنگارم وارد کوپه می شویم خدا خدا می کنیم که مسافر دیگری نیاید اما گویا قرار است همسفر دیگری هم داشته باشیم.دختری حدود ۲۷ و ۲۸ ساله وارد کوپه می شود.یک کیف بغلی و ساک کوچکی به همراه دارد.روسری اش را کاملا جلو کشیده و شلوار نازک تابستانی به تن دارد.سلام می کنیم جواب سلام را نمی شنویم.می گویم خوش آمدی بدون این که جوابی بدهد ساک کوچکش را روی صندلی می گذارد و می رود.مشغول صحبت با دوستم می شوم.
یک ربع می گذرد قطار خیلی وقت است که راه افتاده اما از همسفرمان خبری نیست به بیرون سری می زنم او در راهرو مشغول قدم زدن است استرس دارد به طرف دستشویی می رود.دوستم پی اش می رود و می بیند با گوشی اش آن پشت اس ام اس می زند.نگران می شوم مامور قطار برای چک کردن بلیط می آید دختره برای دقایقی وارد کوپه می شود و به مامور قطار می گوید تبریز پیاده می شوم.و دوباره به راهرو می رود.دوست خبرنگارم شیطنتش گل می کند و می گوید حتما داخل کیفش یک بمب است که روی صندلی گذاشته و خودش در راهرو قدم می زند.با این حرف او خودم را لعنت می فرستم که چرا قطار را برای مسافرت انتخاب کردم.آن قدر نگران می شوم که دوست خبرنگارم سراغ مسئول سالن می رود و وی را در جریان می گذارد و وقتی مسئول هم می گوید خودم متوجه حرکات غیر عادی وی شده ام بیشتر نگران می شوم.می گویم ساکش را بگردید می گوید برای ما مسئولیت دارد و ما حق نداریم ساک مسافرین را بگردیم.
راحت نیستم این در حالیست که دوستم بی خیال مشغول نگاه کردن فیلمی است که از تلویزیون کوپه پخش می شود و مرتب پفکی را که مشترکا خریده ایم تا با هم بخوریم در دهان می گذارد و می گوید نگران نباش می روم کوپه مان را عوض می کنم.ظاهرا خود را بی خیال نشان می دهد اما می دانم که او هم استرس دارد بویژه وقتی گفت که دیروز سردار سلیمانی را کشتند و ممکن است دشمنان توطئه دیگری هم بکنند فهمیدم او هم به دختره مشکوک شده است اما خود را به بی خیالی زده است و از بالای عینکش او را زیر نظر دارد.
در افکار مغشوش خود غوطه ور هستم که دختره وارد کوپه می شود و بدون هیچ کلامی تخت بالایی رو باز کرده و ساکش را برداشته و بالا می رود.رفتار غیر عادی دارد.به سقف خیره می شود و مدتها پلک نمی زند.مرتب دستکش هایش را در می آورد و به گوشی اش نگاه می کند و دوباره دستکش هایش را دستش می کند.می نشیند و دوباره می خوابد.مرتب این حرکات را تکرار می کند.
مسئول سالن به بهانه چایی به کوپه مان سر می زند و بااشاره می فهماند که خیالمان راحت باشد.اما من راحت نیستم.فشار خونم بالا رفته است.خانم خبرنگار از سیاست می گوید و من فقط به فکر دختره هستم که نکنه می خواهد یک عملیات انتحاری انجام بدهد و وقتی به دوستم می گویم با خنده جواب می دهد که دختر مگر ما آدم های مهمی هستیم که بخواهند ما را ترور کنند.خنده او مرا بیشتر عصبی می کند.
چشم ازش بر نمی دارم دختره زیر لب چیزهایی زمزمه می کند اول فکر می کنم دعا می خواند اما خوب که دقت می کنم می بینم دعا نیست.تا کرج در استرس هستم تا این که یک مسافر خانم دیگر به جمع همسفرهایمان اضافه می شود.دختره باز از تخت پایین می آید و شروع به قدم زدن می کند.تا شب بیرون می ماند.موقع خواب دوباره به کوپه امده و میخوابد.بعد از یک ساعت دوباره رفت و دیگر برنگشت در حالی که ساکش هنوز آن بالاست.یک سوشرت نازک هم که تنش بود در تخت بالا ماند.
هوا سرد است و برف زیادی باریده.همه پیاده می شوند ولی از دختره خبری نیست.به مسئول سالن اطلاع میدهیم و او می گوید ولش کنین می آید….
نزدیک به یک ماه از این ماجرا می گذرد اما هنوز هم اتفاقات قطار ذهنم را به خود مشغول کرده است.دختره کجا رفت.سئوال هایی که مرتب از خود می پرسم اینکه نکند دختره مشکل روحی داشت و مسافرای کوپه های دیگر شیطنت کرده و بلایی سرش آوردند؟! یا دختر فراری بود؟ چرا مامورین و مسئولین راهروها در قبال چنین مسافرینی احساس مسئولیت نمی کنند؟ چرا پیگیر نشدند که این دختره تمام شب را در راهرو مانده و دو ساعت مانده به تبریز غیبش زد در حالیکه کیف و سوشرتش جامانده بود؟ چرا آن طور که باید در ورودی راه اهن کنترلی جدی روی ساک های مسافرین انجام نمی شود تا مسافرین با خیال راحت مسافرت کنند؟ و چراهای دیگر..
الف .ح مسافر قطار۴۳۰
—
