آذربایجان همواره مهد علم و ادب بوده و دانشمندان زیادی در دامان خود پرورش داده است.
دانشمندان و ادیبانی که شناختن آنها نیازمند مطالعه نیست چرا که نام آشنای کوچک و بزرگ این دیارند و استاد محمدحسین بهجت تبریزی هم در زمره این افراد است. شــاعـری که با شعر علی ای همای رحمت وارد قلبتشیعشد.
کمال تبریزی کارگردان نامدار کشور در سریال شهریار با تمام انتقادات خوب و بدش او را شاعری عاشق پیشه معرفی می کند.
محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در شهریور ماه ۱۲۸۶ هجری شمسی در بازارچه میرزا نصرالله تبریزی واقع در چایکنار چشم به جهان گشود.
زمانی که بیش از سه سال نداشت پدرش آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میرآقا خشگنابی برای در امان ماندنش از حوادث خونین وقایع مشروطیت او را به روستــای قیشقورشان و خشگناب منتقل میکند. دوره کودکی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری می شود که منظومه حیدربابا مولود آن خاطراتست.
منظومه »حیدربابایه سلام«نخستین بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تاکنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است.
حیدربابا سندى زنده از زندگی در روستا و پرده اى سینما وار است که خود شهریار با شعر (بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده ) به آن اشاره می کند.
مضمون اغلب بندهاى آن شایسته ترسیم و نقاشى است زیرا از طبیعت جاندار سرچشمه مى گیرد. زیبایی و سادگی اشعار، خوانندگان را به گذشته هاى دور می برد و یک تصویرسازی منظم و سناریو مانندی را ترسیم میکند. نیمى از این منظومه پر است از اسامی و خاطرات شهریار که از خویشان و آشنایان و مردم زادگاه خود و حتى چشمه ها و زمین ها و صخره هاى اطراف خشگناب نام می برد و هر یک را در شعر خود جاودانگى مى بخشد.
این وصف استاد از زیبایی طبیعت و شیرینی مردم روستای خشگناب ما را وا میدارد تا سری به محل زندگی شاعر نامدار آذربایجان بزنیم. روستایی که در دامنه کوه به صورت شیب دار واقع شدهاست. روستای خشگناب در دامنههای کوههای بزقوش واقع شده و آب و هوای آن در بهار و تابستان معتدل و مطبوع و در پاییز و زمستان سرد میباشد.
این روستا از سطح دریا ۱۸۱۰ متر ارتفاع دارد. خشگناب، در گذشته یکی از روستاهای آباد منطقه بستانآباد در آذربایجان بود و امروزه به یکی از روستاهای کم جمعیت تبدیل شده است. این روستا با قرار داشتن در نزدیکی یکی از شاخههای مهم جاده ابریشم (جاده ارتباطی میانه- تبریز)، از قدمتی طولانی برخوردار است.
با این اطلاعات راهی روستای شاعر پرآوازه ایران می شوم. در ۳۰ کیلومتری جاده بستان آباد – میانه تابلویی خودنمایی می کند که بر روی آن نوشته شده است؛ »خشکناب زادگاه استاد شهریار« وارد راه اختصــاری روستـا می شوم، راهی که فقط ۱۰۰ متر اولش آسفالت است. راه خاکی را پیش می گیرم، دیگر نه تابلویی ما را راهنمایی می کند و نه در آن حوالی کسی هست که ما را راهنمایی کند.
جاده خاکی که فقط اسمش خاکیست پر است از سنگ و کلوخ. از ترس صدمه به ماشین گاهی انصراف از هدف، وسوســهام میکند ولی زیبایی طبیعت آنقدر مسحور کننده است که مرا وامیدارد سختی راه را به جان بخرم.
بعد از ۱۵ دقیقه رانندگی بالاخره وارد روستای خشگناب می شوم. همان تصویرسازی استــاد در مورد طبیعت، تبدیل به واقعیت میشود منتهی دیگر آن خانه های کاه گلی جای خود را به ویلاها و خانه های مدرن داده است. در روستا سکوت حاکم است و فقط گهگداری صدای پرندگان سکوت را میشکند. کسی در این حوالی نیست. هاج و واج دور خود می چرخم تا بلکه کسی را ببینم، در یکی از کوچه پس کوچه ها با مرد میانسالی روبرو میشوم، خود را معرفی می کنم و برای صحبت بر روی کنده درختی می نشینیم.
میگوید از خالی بودن روستا تعجب نکن همه رفته اند، غیر از ۵ خانوار دیگر کسی نیست و این خانه های شیک را که می بینی، شده است تفرجگاه پولدارهای بومی و غیربومی که هر از گاهی برای نفس چاق کردن می آیند و میروند.
از او درباره خانه پدری استاد سئوال میکنم میگوید چند سالی است در حال ترمیم و یا ساخت! بوده و هنوز تمام نشده است. هرازگاهی مراسمی می گیرند و از ما یادی میکنند عکسی می گیرند و می روند. ما حتی دهیاری هم نداریم.
می پرسم مگر می شود روستایی با این جاذبه گردشگری دهیار نداشته باشد؟ پوزخندی می زند و می گوید آب هم نداریم.
با اشتیاق دنبال خانه پدری استاد می گردم تابلویی که نام پروژه و عوامل را ثبت کرده اند خودنمایی می کند. حال خوشی ندارد از ظاهرش پیداست سالها برف و باران دیده و دیگر توان ایستادن ندارد.
وارد محوطه می شویم. خانه ای را نشانم می دهد و می گوید این هم خانه پدری استاد، تعجب می کنم، خانه ای که مقابلم هست یک ساختمان ۲ طبقه ترکیبی از سنگ و چوب و آهن! است معمار خوش ذوقی که خانه ای پست مدرن ساخته، با ترکیبی از مدرنیست و سنت که هیچ شباهتی به خانه های ۶۰ و اندی ساله ندارد.
در افکار پریشان خود غوطه ور بودم که صدای آنمرد مرا به خود می آورد. در حالی که پوزخندی بر لب دارد می گوید البته خانه یکم آن ورتر بوده و آب چشمه از زیر خانه جریان داشته و حالا یکم آن سوتر جاریست.
چند متر پایین تر خرابه های باقیمانده از خانه کاه گلی نظرم را جلب می کند. میگویم این همان خانه است؟ سری تکان میدهد و باخنده میگوید کمی تغییرات داشته است مثلا پنجره ها رو به کوه بود و الان رو به روستا بازمی شوند.
دیگر سئوالی نمی پرسم، خداحافظی کرده و اندوهبــار گویا چیزی را که دنبالش بودم نیافته ام، سمت ماشین حرکت می کنم. در بین راه اشعار حیدربابا همچون باد از ذهنم عبور می کند، استاد شهریار را می بینم که برایم دستی تکان می دهد و زمزمه میکند »خشگنابی یامان گوْنه کیم سالیب؟«(خشگناب را چه کسی به روز سیاه انداخته است) و به خود می آیم و خوشحال می شوم کـه اکنـون شهریار زنده نیست که اگر بود میدید که نـه از خـان ننه خبری است و نه نام و نشانی از روستـای قصه اش. دیگر »هجی خالا« لباسهایش را در رودخـانه نمی شوید و سکوت مرگبار جای مناجات شیخ الاسلام را گرفته و پسر خاله شجاع که سهـل است پسرانش هم دیگـر سـوغاتی نمیآورند.
حیدربابا با اینکه درختانت سر به فلک کشیده اند اما دیگر نه جوانی و نه پیری برایت باقی مانده است.
به ماشین میرسم صــدای شهــریار را میشنوم، حیدربابا دونیا یالان دونیادی ….*
