• امروز : جمعه - ۱۵ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 5 June - 2026

وحشت در آسمان تهران

  • کد خبر : 1287
  • ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۰
وحشت در آسمان تهران

پرواز ۹۷۱۶ تهران استانبول ایران ایرتور- ۵ بهمن ۹۸ بعد از سپری کردن روزهای غم انگیز فوت پدرم با پرواز ۹۷۱۶با دخترم به استانبول بر می گردیم. از پله های هواپیما بالا می رویم و در صندلی های خود جای می گیریم. هنوز از شوک  از دست دادن پدرم خارج نشده ام.ساعت هفت و ۴۵ […]

پرواز ۹۷۱۶ تهران استانبول ایران ایرتور- ۵ بهمن ۹۸

بعد از سپری کردن روزهای غم انگیز فوت پدرم با پرواز ۹۷۱۶با دخترم به استانبول بر می گردیم. از پله های هواپیما بالا می رویم و در صندلی های خود جای می گیریم. هنوز از شوک  از دست دادن پدرم خارج نشده ام.ساعت هفت و ۴۵ دقیقه است. هواپیما پس از طی مسافتی اوج می گیرد. در آسمان تهران هستیم. احساس غریبی دارم. به حساب فقدان عزیز از دست رفته ام می گذارم. اما دلشوره ام بیشتر می شود. هنوز دقایقی از پرواز نگذشته است که صدای جرقه همراه با آتش از پشت موتور بلندمی شود همه سکوت می کنند. از سقوط هواپیمای اکراینی مدت زیادی نمی گذرد ؛ همه حساس می شوند. جرقه دوم که به گوش می رسد نگاه ها متوجه اتشی می شود که از طرف موتور دیده می شود. وحشت همه را فرا می گیرد. باز هم شعله های آتش نمایان می شود. همهمه و ترس بر فضای هواپیما حاکم می شود. یک نفر از مسافران بیهوش می شود ؛ چند نفر از مسافران افت فشار پیدا می کنند. صدای خلبان یا کمک خلبان از بلند گو بلند می شود؛ به علت نقص فنی به فرودگاه برمی گردیم…..  شنیدن این کلمات کافی بود تا مسافرین بیشتر وحشت کرده و جیغ و داد بلند شود. مهمانداران با حوصله تمام مسافرین را به آرامش دعوت می کنند اما کاملا واضح است که آن ها وحشت کرده اند و به این ور و آن ور می دوند. حالا دیگر مسافران داد می زنند خدایا خودمان را به تو سپردیم. صلوات بفرستید. چند نفر از هوش می روند. خلبان از مسافرینی که دکتر هستند استمداد می طلبد تا به دیگران کمک کنند. چند نفر دچار ناراحتی قلبی شده اند و دکتر مشغول ماساژ قلبی می شود.

هنوز در شوک هستم. مرتب آیت الکرسی می خوانم. پاهایم مال خودم نیست. احساس می کنم به آخر زندگیم رسیده ام. با هیچ کلامی نمی توانم احساسم را توصیف کنم. دخترم را محکم بغل می کنم. سعی می کنم او را آرام کنم. حسابی ترسیده است. به مادرم فکر می کنم که بعد از فوت پدرم باید داغ دختر و نوه اش را هم بکشد. خودم را مرده حساب می کنم. دلم به حال مادر و همسرم می سوزد بعد از شنیدن فوت ما چه خواهند کرد. در همین افکار خود غوطه ور هستم که هواپیما تکان شدیدی می خورد، دلهره ام بیشتر می شود. دخترم گریه می کند و مرتب می پرسد مادر الان ما همه مون می میریم؟ نمیدانم چه جوابی به او بدهم. مرگ را به چشم خودم می بینم. چشمانم را می بندم دخترم را محکمتر به آغوش می کشم و آماده مرگ می شوم. هواپیما بر فراز فرودگاه مهرآباد دور می زند مسافران فریاد می زنند که چرا  فرود نمی آییم باز صدای خلبان به گوش می رسد که برای فرود باید سوخت کم کنیم. احساس می کنم هواپیما بیشتر از ده بار برفراز فرودگاه دور زد تا سوخت کم کند. اکنون آماده فرود است، ضربان قلبم تندتر می زند. احساس می کنم صدای قلبم را همه می شنوند.

حتی فرصت نکردم از خویشانم حلالیت بطلبم.  چه آرزوهایی که برای دخترم داشتم. او هنوز خیلی جوان است خدایا او را به تو می سپارم. محکمتر بغلش می کنم طوری که اگر اتفاقی افتاد و به زمین خوردیم دخترم را در آغوشم زنده نگه دارم. نمی توانم باور کنم که اگر هواپیما سقوط کند همه یکجا خواهیم مرد.

دیگر به اطرافم توجه ندارم. به جیغ و دادهایی که اکنون به التماس از خدا و دعا تبدیل شده است.

خدایا همه گناهانم را ببخش! … چشمانم را می بندم. هواپیما با یک تکان شدید به زمین می نشیند. چشمانم را باز می کنم نمی توانم باور کنم که سالم هستیم. حتما وارد دنیای دیگر شده ایم…. مهارت خلبان و خواست خداوند نجاتمان داد. خدایا شکرت!!

تنظیم از: طاهره شایان – براساس نوشته؛ فریبا. ب مسافر ۹۷۱۶

لینک کوتاه : https://tanishnews.ir/?p=1287

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.