• امروز : جمعه - ۱۵ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 5 June - 2026

مسئولم تو آسوده بخواب معلمم بیدار است!/!!آقای رئیس جمهوری در این روستا حتی نمی دانستند شما رئیس جمهور ایرانید!!

  • کد خبر : 105
  • ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۱۴
مسئولم تو آسوده بخواب معلمم بیدار است!/!!آقای رئیس جمهوری در این روستا حتی نمی دانستند شما رئیس جمهور ایرانید!!
در زمستان که راه می روم پاهایم یخ می زنند؛ به مدرسه که می رسم انگشتان پایم دیگر حس ندارند، آن­ها را لای دستانم می­گیرم تا کمی گرم شوند اما گرمتر که می­شوند دردشان را بیشتر حس می­کنم.

تابستان را بیشتر دوست دارم هرچند آن موقع هم از گرمای سنگ­های داغی که با پاهای نصف برهنه­ام تماس پیدا می­کنند انگشتانم می­سوزند. آخر من فقط نصف کفش هایم را دارم. نصف دیگرش پاره و جدا شده اند.

همه این دردها را می توانم تحمل کنم اما دردی را که با هر بار گفتن »پسرم از فردا کفش بپوش بیا« از طرف معلمم دیگر نمی توانم تحمل کنم. فردا می­روم و به خانم آقا معلمم که او هم معلم است می گویم تا به آقا معلم بگوید زیاد گیر ندهد خودم خجالت می کشم بگویم من کفش ندارم و مادرم نمی­تواند برایم کفش بخرد. آقا معلم تازه به این روستا اومده و از وضعیت بچه های این روستا هم خبر ندارد انگار نفسش از جای گــرم بلنـد می شود.

با آقای شهرام اسد پور معلم روستاهای محروم چاراویماق از طریق ایسنتاگرام آشنا شدم. وقتی پست هایش را دیدم که چطور زندگیش را رها کرده و چسبیده به کمک کردن به روستاهای محروم بویژه کودکان مدارس محروم از وی دعوت کردم تا به دفتر روزنامه بیاید هرچند تا آن موقع نمی دانستم از وی مصاحبه­های زیادی شده و داستان فداکاریش در شهرستان چاراویماق پیچیده است. وی با تواضع کامل دوری راه را تحمل کرده و ساعتی را میزبانش شدیم.

در سال ۱۳۶۵ در یک خانواده پرجمعیت و کشاورز روستای قره سیغیر چاراویماق به دنیا آمده و از ۱۳۸۶ وارد آموزش و پرورش شده است. زندگی وی از سال تحصیلی ۹۵-۹۶ با شروع تدریس در روستای عمواوغلی چاراویماق متحول شد.

می گوید: وقتی با همسرم که او هم معلم است در این روستا شروع به تدریس کردیم در اوایل  متوجه شدم اکثر کودکان وضعیت پوشش خوبی ندارند بویژ در میان کودکان پسری بود که با کفش نصفه مدرسه می آمد و من هر روز به او اصرار می کردم فردا با کفش سالم به مدرسه بیاید غافل از این که اگر کفشی سالم داشت حتما می پوشید تا این که شکایت مرا به همسرم می برد و می گوید به اقا معلم بگو ما پول نداریم کفش بخریم دست از سرم بردارد که وقتی این جمله را شنیدم گویا در خواب بودم و حـالم دگرگون شد و چند روز بعد دانش­آموز دیگری سرکلاس بیهوش شد و پس از چند بار که این اتفاق افتاد مادرش را به مدرسه خواندم و وی با حرف­هایش گویا پتکی برسرم زد که مرا از خواب غفلت بیرون آورد مادرش گفت ما غذایی برای خوردن نداریم و بچه ام از گرسنگی بیهوش می شود.

آقا معلم که مرا مشتاق شنیدن بقیه داستان غم­انگیزش می بیند ادامه می­دهد: آن شب را نخوابیدم و شب های دیگر هم همین طور، نمی دانستم چکار باید بکنم دستم تنگ بود و کمک­های جزیی من هم دردی را از کوه مشکلات آن روستا نمی توانست دوا بکند.

روستایی در آذربایجان که حتی نمی دانستند انقلاب شده است

نصف شب بود با موبایلم ور می رفتم آن موقع هم با فضای مجازی تازه آشنا شده بودم و همین طوری و بی هدف عکسهای دانش آموزانم را در صفحه اینستاگرامی خود گذاشتم و پایینش پست گذاشتم که اینم مدرسه من و شاگردانم. آن موقع که این پست را گذاشتم نمی دانستم که چه مسئولیت سنگینی بر روی دوشم گذاشته خواهد شد. چند روز بعد از همه جای ایران جواب پست هایم را گذاشتند و از من خواستند تا توضیح بیشتری بدهم و بدین ترتیب شد که با چاپ مشکلات روسـتا و کودکان، سیل کمک­ها از داخل و خارج از ایران به شماره حسابی که بعدها دادم واریز شد و مسئولیتم سنگین و سنگین تر. از شهرهای مختلف ایرانیان نوع دوست حتی مقیم کشورهای دیگر از جمله کانادا، آلمان، اطریش، کویت و استرالیا کمک های مادی زیادی شد و طی دو سال ۵۰۰ میلیون تومان پول جمع آوری شد و از کشور مالزی هم لباس فرستاده شــد، طــوری که با این پول برای دانش­آموزان آن روستا لباس، کفش و وسایل التحـریر خریدم و علاوه از آن بـه خانواده هــای دانش آموزان بی­بضاعت هم کمک کردیم.

وی که دست تنها بود و تنها همسرش یار همیشگیش در کمک­رسانی بود وقتی کمک ها را گسترده می بیند از طرفی از دیگــر روستــاها هم تقـاضای کمک می­شود بعد از ظهرها و روزهای تعطیل را هم به کار نیکش اختصاص می­دهد اما از مشکلاتی که پیش پایش بود خبر نداشت. مشکلاتی که با شعارنویسی و توهین ها و فحش­های زشت بر روی دیوار خانه اش شروع و به مقامات بالا ختم شد.

وی متهـم شده بود که خودش را تبلیـغ می کند و اما با حسن شهرت و عملکرد سالم و دخالت استاندار سابق استان ختم به خیر شده و به راهش مصمم تر از قبل ادامه داد و تاکنون هیچ مشکلی نتوانسته وی را از مسیری که در پیش گرفته بازبدارد. حتی مشکلاتی که در سرمای زمستــان و انبـوه برف و راه های صعب­العبور برسر راهش قرار می گیرند.

وی از ۶ روستای کلیبر سخن به زبان می­آورد که مدرسه نداشتند و کودکان در یک چادر با یک معلم و چراغ نفتی درس می خواندند. شاید باورش سخت باشد چرا که مسئولین آموزش و پرورش ما در مصاحبه هایشــــان از داشتن ها سخن می رانند و اکنون نداشتن را این معلم برای مسئولین هجی می کند.

آقای اسدپور می گوید برای کمک به این روستاها و دانش آموزان چاره ای جز رسانه ای کردن نداشتم و وقتی خبرنگاری گزارشی در این مورد نوشت تازه آن وقت صدای مسئولین در آمد و موجب رنجش خاطر مبــارکشان شد چــرا که کم کاریشان باعث مؤاخذه شان شده بود هرچند این گزارش موجب شد تا چادر تغییر وضعیت داده و تبدیل به کانکس شود.

وی می گوید: از محرومیت روستاهای چاراویماق هرچه بگویم کم گفته­ام طوری که چاراویماق تنها دو مدرسه دخترانه داشت و در روستــاها هم دختــرها نمی­توانستند بیشتر از مقطع ابتدایی تحصیل کنند و کودکی هم که می­خواست ادامه تحصیل بدهد می بایست به شهر می­رفت و با شرایط موجود اکثرا غیرممکن می بود.

این معلم فداکار ادامه می دهد: سال گذشت شنیدم که مدرسه شبانه روزی در قره آغاج چاراویماق در استانه تعطیلی است و تنها نیم کیسه برنج و کمی عدس برایشان باقیمانده است و با هزینه چند میلیونی که هدیه هموطنان خوب کشورمان بوده است نگذاشتیم این مدرسه تعطیل شود و کمک کردیم تا دانش­آموزان بتوانند ادامه تحصیل بدهند.

دانش آموزی که از گرسنگی هر روز در مدرسه بیهوش می شد

آقای اسدپور از روستایی نام می برد که در قرن ۲۱ بهت زده مان می کند می­گوید این روستاییان با دنیای خارج هیچ ارتباطی نداشتند و حتی نمی دانستند انقلاب شده است و رئیس جمهورشان کیست و اکنون چند ســال است که برق­کشی شده و اطلاعاتشان از دنیای خارج تنها به جعبه جادویی تلویزیون محدود شده است.

وی از ۵ روستا از جمله روستای قیرمیزی باغ نام می­برد که راهشـان صعب­العبور است و فقط با تراکتــور می توان به آن جا رفت و ساکنــانشـان که حدود ۳۰-۵۰ خانوار هستند در وضعیت نامناسبی به سرمی برند. کودکان روستای قیــرمیـزی باغ تا پنجم ابتدایی درس می­خوانند و مطمئنا در نقشه راه و شهرسازی چنین روستایی وجود ندارد.

به گفته این معلم دلسوز افراد زیادی در این روستا هستند که شهر را ندیده اند و شهر جوانان این روستا هم به پادگــانی که در آن خدمت می کنند محدود می­شود و دنیای خیلی کوچکی دارند.

وی از دشواری راه این روستـا در کمک رسانی اش می گوید: کمک های ما فقط محدود به بسته های غذایی ماهــانه است و چون راهشان صعب­العبور است و امکانات نداریم و کسی هم به خاطر راهش مستمر کمکمان نمی کند من و همسرم با وجود همه سختی ها میدان را ترک نکرده ایم.

وی با اشاره به این که شهرستان چاراویماق خیلی محروم می باشد و تقریبا از ۱۸۰ روستا ۷۵ روستا مدرسه ندارد و دانش آموزان در کانکس تحصیل می کنند می گوید: بالای هفتاد درصد مدارس ما نفتی است و بسیاری از مدارس هم مخروبه هستند و اگر زلزله بیاید دانش آموزان زیر آوار دفن خواهند شد.

آقای اسدپور که کمک هایش به مدرسه­سازی؛ تجهیز مدارس به کامپیوتر و امکانات تحصیلی و دادن جهیزیه و حتی خانه ساختن برای روستاییان محروم و نو نوار کردن دانش آموزان و گازکشی و برق­کشی و… ختم نمی شود می گوید: وقتی برای دانش آموزانم کفش تهیه کردم فردای آن روز دانش آموزی را دیدم که کفش های کهنه را تا دم مدرسه پوشیده و کفش نو را داخل کیسه گذاشته و جلوی مدرسه آن را می پوشد وقتی علت این کارا پرسیــدم گفت؛ آقـا معلم می خواهم در عید هم این کفش­هــا را بپـوشم برای همین نمی­خواهم کثیف یا خراب بشود.

وی به کودکی در یکی از این روستاها اشاره می کند که چشمانش بتدریج روشنایی خود را از دست داده و نابینا می­شد وقتی از پدرش پرسیدم تاحالا دکتر بردی گفت نه پول نداشتم که ببرم.

وی ادامه می دهد: به زور و اصرار و التماس پدر را راضی کردم که من خودم بچه اش را به دکتر ببرم و وقتی به دکتر بردم دکتر گفت چشمانش ضعیف بوده و چـون عینک نزده رفته رفته شماره­اش زیاد شده و اگر به موقع اقدام نمی شد حتما کور می­شد.

معلم فداکار قصه ما را اکثر دکترهای شهر می شناسند، او رابط بین کودکان محروم روستاهای چاراویماق و دکترهای دلسوز شده است. می گوید کمک کــردن حس خوبی به آدم می­دهد که با کل ثروت دنیا هم نمی شود آن را عوض کرد.

از او می پرسم یک بار هم از ذهنش گذشته است که از این پول های ارسالی مردم سوء استفاده کند یا برای خودش خرج کند می گوید: باور کنید پول تنها چیزی است که برای من ارزش ندارد.

سال هاست علیرغم این که همسرم هم شاغل هست مستـاجر می­باشیم و زندگی خیلی ساده ای داریم.

وی می افزاید: اکثر همکاران من زندگی نسبتا خوبی دارند و ماشین­های آنچنانی سوار می شوند چون بعد از ظهرها تدریس خصوصی دارند اما من کل بعد از ظهرهایم را برای کمک رسانی و حساب و کتاب صرف می کنم و اکثرا به روستاها برای رساندن کمک می روم.

موجودی من کاملا مشخص است هیچ چیزی به نام من نیست. همسرم مریم اسکندرزاده هم در این راه سخت با من همراه و همگام است. و وی نیز بعد از ظهرها به جای تدریس به بسته بندی اقلام ضروری روستاییان مشغول است و از زندگیم به این شکل راضی هستم.

وی کودک یک و نیم ساله ای دارد که آن را هدیه خداوند و حضرت فاطمه زهرا»س« می داند و می گوید: هنگام ازدواج دکترها بما گفتند شما دوتا اگر ازدواج کنین بچه دار نخواهید شد و در صورت بچه دار شدن کودکی ناسالم به دنیا خواهید آورد اما با دعای خیر هموطنانم خداوند کودکی به من عطا کرد که از بهره هوشی بسیار بالایی برخوردار است و شاکرم.

شاید بتوان او را یک معلم فداکار که نه، فرشته نجاتی دانست که یک تنه در مقابل کوه مشکلات ایستــاده و به یاری کودکان درمانده و بی­پناه می رود هرجا صدایی و فریادی از سرنداری می شنود دست یاری به سوی همنوعان دراز می کند و با جمع آوری نیازها و برآورد کردن هزینه ها برای حل مشکلات گام برمی دارد.

در این روستاها آقا معلم داستان ما رئیس جمهورشان، پدرشان، مسئولشان و فرشته نجاتشان است.

 ای کاش مسئولین و مرفهین بی درد یک ذره وجدانشان بیدار شود که اگر اینچنین بود ایران بهشت می بود.*

مصاحبه از: طیبه شایان

لینک کوتاه : https://tanishnews.ir/?p=105

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.