طبق پیشبینی سازمان جهانی گردشگری (UNWTO) تجارت بینالمللی دنیا تا سال ۲۰۲۰ در اختیار صنعت گردشگری قرار خواهد گرفت و در این راستا تاریخ و تمدن جزء لاینفک هویت هر کشور میباشد و کشورهایی که از این موهبت برخوردارند، به خوبی از پتانسیل گردشگری آن بهره می گیرند.
در این میان باتوجه به غنی بودن کشور ایران از آثار باستانی با قدمت های بالا این صنعت میتواند در توسعه پایدار و همه جانبه کشور نقش اساسی داشته باشد بویژه در دوران تحریمهای ظالمانه بر مشکلات اقتصادی و فقر، رکود و بیکاری غلبه کند.
طبق اعلام کارشناسان صنعت توریسم میانگین درآمد ورود هر گردشگر به ایران حدود ۱۵۰۰ دلار است؛ اگر هر بشکه نفت را ۵۰ دلار در نظر بگیریم، درآمد ما از هر گردشگر برابر با صادرات ۳۰ بشکه نفت است. در حالی که ترکیه یکی از کشورهایی است که فاقد منابع نفتی است، اما به کمک صنعت گردشگری و توریسم توانسته است نزدیک به ۷برابر بیشتر از ایران درآمد داشته باشد.
آثار ثبت جهانی شده و دیگر آثار تاریخی فرهنگی غنی که در اختیار سازمانی بنام میراث فرهنگی و گردشگری قرار گرفته خواه یا ناخواه مورد کم لطفی قرار می گیرد در حالی که با احساس مسئولیت در قبال تاریخ و رسیدگی علاوه بر انتقال فرهنگ غنی این مرز و بوم می تواند به محلی قوی برای درآمدزایی تبدیل شود.
با این مقدمه کوتاه سراغ دو اثر ارزشمند آذربایجان می رویم که درحال نابودی است و باید بزودی فـاتحه آن را خواند.
در شهـر خامنه بعد از پرس و جوهای فراوان از بومیهای کهن سال مسجدی را می یابیم که هیچ تابلو و علامتی بروی آن نیست. در می کوبم، پیرمردی در را باز می کند و می گویم مسئول اینجا کیست؟ می گوید خانه خدا مسئول نمی خواهد، خادم می خواهد و منم هستم.
درخواست بازدید می کنم و پس از اصرارهای فراوان که از دور آمده ام اجــازه ورود مییابم، در انتهای مسجد حیاطی بزرگ به بلندای تاریخ اسلام و زیبایی هنر اصیل ایرانی نمایان می شود. اشتیاقم برای دیدن زیاد می شود، قدم هایم شتاب می گیرد. به ایوان مسجد می رسم بهت و حیـرت وجــودم را فرامیگیرد، ایوان پر است از نقاشی امامان معصوم»ع«و واقعه کربلا و اشعار ترکی، همچنان که هاج و واج از زیبایی وصفناپذیر، مشغول خواندن اشعار هستم خادم نیز کنارم می آید و مرا درخواندن اشعاری که ناملایمتی زمان و بی توجهی مسئولان بر ســرش آوردهاند کمک میکند و میگوید در تمامی این نقاشی ها از رنگهای گیاهی استفاده شده و در تاریخ ۱۲۸۴ قمری توسط حسین خان میرپنج سردار توپخانه مظفرالدین شاه قاجار بنا نهاده شده و در سال ۱۳۸۶ به ثبت آثار ملی ایران رسیده است.
به هـر اثری که نگاه می کنی گویی با آدم حرف می زند و تاریخ را بازگو می کند. آیا حیف از این آثار نیست که این گــونه مــورد بیمهری مـسئولین قرار گیرد. کدام عقل سلیمی راضی به از بین رفتن این چنیــن آثـار ارزشمندی میشود.
از خادم مسجد در مورد حفظ این اثر ثبت شده می پرسم با تاسف می گوید: ده سال پیش آمدند و نقاشی را با گچ پوشاندند و حالا هم بحث تخریب درمیان است و هیچ حفاظتی از آن نمی شود.
بی اختیار اشک در چشمـانم حلقه می زند کدام دست بیرحمی می خواهد کلنگ تخریب بر پیکر تاریخ و هویت این سرزمین بزند، جوابی ندارد و من سرم را تکان می دهم و وارد مسجد میشوم. داخل مسجد ۱۲ ستون چوبی سنگینی سقف را بردوش میکشند و در سمت جنوبی مسجد که سمت قبله است محراب کوچکی با گچ بریهای سادهای قرار گرفته است، در کنار محراب منبر چوبی متعلق به دوران قاجار قرار گرفته و در روبهروی محراب مسجد تاریخ تاسیس بنا به سال ۱۲۸۴ قمری توسط حسینخان میرپنج برروی تیرهای چوبی سقف نوشته شده است، در داخل مسجد خطاطیهایی به کمک دوده مشاهده میشود که غالباً نام اهلبیت(ع) نوشته شده است.
در زاویه مسجد، نقاشیهایی از گلهای زیبا و تصاویری از نمادهای ایرانی – اسلامی مشاهده میشود.



در زنانه نشین سمت راست مسجد تصویر حسینخان و در زنانه نشین سمت مقابل تصویر آقا محمدخان قاجار کشیده شده است. در حالی که مبهوت زیبایی این مسجد شده ام با افسوس از خادم مسجد خداحافظی کرده و به راه خود ادامه می دهم.
آنچنان ذهنم درگیر بیمسئولیتی متولیان در حفظ و نگهداری چنین آثار ارزشمندی شده بود که یادم رفت نام مسجـد را بپرسم بنابراین دوبــاره بازمی گردم و می پرسم راستی اسم مسجد چیست؟ با خنده می گوید خانه خدا، مسجد میرپنج هست.
فاتحه ای بر میراث ارزشمندی که گذشتگان به ارث گذاشته اند


به مراغه می رسم به باغ شهر آذربایجان، دنبال مکانی می گردم که عکسش را در دنیای مجازی دیده بودم. مکانی بنام »معبد مهر«که زمانی محل پرستش خورشید بود و در سال۵۶ به ثبت آثار ملی رسیده و قدمتش به اشکانیان می رسد ولی از هــر کس مـی پرسم نمیشناسد، ناامید نمیشوم و به خود دلداری میدهم میگویم خوب به پایتخت نجوم ایران امدهام معبد نشد میروم رصدخانه، از جوانی که از ان نزدیکیها میگذرد می پرسم راه رصــدخانه کجاست؟ میگوید انتهای خیابان بالای کوه ولی برای چه میروی رصدخانهای باقی نمـانده، متروکه شده است.
بدون اینکه سوالی بپرسم ســوار ماشین شده و بر سرعت خود مـیافزایم و با خود میگویم نهایتا یک جای متروکه حداقل دنج می شود و کمی استراحت می کنم و خستگی راه به در می کنم.
میرسم به ابتدای کوه و دنده کم میکنم و راه می افتم یکم بالا که میروم کنار جاده مانع بتونی گذاشته شده انگار جاده ریزش کــرده است با خـود میگویم خدا بخیر کند و ادامه میدهم اواسط راه یک جاده خاکی کنار کوه نظرم را جلب میکند، ماشین را نگه می دارم و پیاده می شوم کمی جلوتر که می روم میبینم بنایی خودنمایی میکند باز هم جلوتر میروم شاید باورش سخت باشد، بنایی در حال تخریب را مشاهده می کنم که با دیدن من گویا غریبی دیگر دیده باشد چهره درهم می کشد و حتی حال خوشامدگویی به یک غریب دیگر را ندارد.
پاهایم سست میشود، این بنا واقعا معبد مهر است. چه بر سر تاریخمان، هویتمان و گذشته مان می آید، گذشتگان در موردمان چگونه قضاوت خواهند کرد. معبرمهر حال و روز خوشی ندارد؛ حال و روز که چه عرض کنم باید گفت فاتحهاش را خیلی وقت پیش خواندهاند. ای کاش میشد این آثار را همین طوری از جا کند و برد جایی که قدرش دانند و ارجش نهند و از قبل آن میلیون ها دلار به جیب زنند که حق و حلالشان باشد*
